دلاوريهاي اميرالمومنين علي (ع) در جنگ حنين

اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

دلاوريهاى اميرالمومنين على (ع ) در جنگ حُنَين

پس از فتح مكّه در سال هشتم ، جنگ حُنَين (بر وزن حسين ) پيش آمد كه جمعيّت بسيار

مسلمين نـشـان مـى داد كـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) پيروز مى شـود رسول

اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) با ده هزار نفر از مسلمين به سوى دشمن حركت كرد، بيشتر

مسلمين گمان مى كردند به خاطر داشتن جمعيّت بسيار و اسلحه كافى ، شكست نمى خورند.

بـسـيارى جمعيّت مسلمين ، موجب تعجّب ابوبكر شد و گفت :((ما هرگز شكست نمى خوريم و

از جـهـت مشكل كم بودن جمعيّت آسوده ايم )) ولى نتيجه كار برخلاف گمان آنان شد وقتى كـه

سـپـاه اسـلام بـا مـشـركـيـن بـرخـورد نـمـودنـد، در هـمـان درگـيـرى اوّل ، مـسلمين غافلگير شده

و همه پا به فرار گذاشتند جز پيامبر و ده نفر ديگر كه نه نـفـر آنان از بنى هاشم بودند و يك نفر به

نام ((اَيْمَنْ)) فرزند اُمّ اَيْمَنْ كه از غير بنى هاشم بود و در ميدان جنگ ماند و جنگيد تا به شهادت

رسيد.

و نُه نفر از بنى هاشم همچنان استوار با رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ماندند تـا ساير

مسلمين فرارى ، گروه گروه بازگشتند و به پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سـلّم ) پـيـوسـتـنـد و

بـه مـشـركـين حمله كردند (و آنان را شكست دادند) از اين رو به خاطر تـعـجـّب ابـوبـكـر از

بـسـيـارى جـمـعـيـّت ، خـداونـد ايـن آيـه را نازل فرمود:

((لَقـَدْ نـَصـَرَكـُمُ اللّهُ فِى مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضاقَتْ

عَلَيْكُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ )).

((خـداونـد شـمـا را در ميدانهاى زيادى يارى كرد (و بر دشمن پيروز شديد) و در روز حنين (نيز يارى

نمود) در آن هنگام كه فزونى جمعيتشان شما را به اعجاب آورده بود، ولى هيچ مشكلى را براى

شما حل نكرد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس پشت به دشمن كرده ، فرار

نموديد)).

و بعد مى فرمايد:

((ثـُمَّ اَنـْزَلَ اللّهُ سـَكـِيـنـَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلى الْمُؤ مِنِينَ وَاَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا

وَذلِكَ جَزاءُ الْكافِريِنَ)).

((سـپـس خـداونـد ((سـكـيـنـه )) (آرامـش و اطـمـيـنـان ) خـود را بـر رسـولش و بـر مـؤ مـنـان نازل

كرد و لشگرهايى فرستاد كه شما نمى ديديد و كافران را مجازات كرد و اين است جزاى كافران )).

منظور از ((مؤ منين )) در آيه فوق امير مؤ منان على (عليه السلام ) و افرادى از بنى هاشم

هـسـتـنـد كـه بـا آن حـضرت در ميدان جنگ پابرجا ماندند كه در آن روز هشت نفر بودند كه نـهـمـين

آنان اميرمؤ منان على (عليه السلام ) بود، عبّاس (عموى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سـلّم ) )

در طـرف راسـت پـيـامـبـر (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بـود، فـضل بن عباس در طرف چپ

پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) قرار داشت ، ابوسفيان بـن حـارث (پسر عموى پيامبر) زين

استر آن حضرت را از پشت ، نگه داشته بود و اميرمؤ مـنـان عـلى (عـليـه السـلام ) پـيـش روى آن

حـضـرت بـا شـمـشـيـر مـى جـنـگـيـد و نوفل و ربيعه دو پسر حارث (پسرهاى عموى ديگر پيامبر

(صلّى اللّه عليه و آله و سلّم )) و عـبـداللّه پـسـر زبـيـر و عـتـبـه و مـعـتـب دو پـسـر ابـولهـب ،

گـرداگـرد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) بودند و از آن حضرت دفاع مى نمودند و بقيّه

مـسـلمـيـن ـ غـير از اَيْمَنْ ـ همه گريختند، چنانكه ((مالك بن عباده عافقى )) در اشعار خود مى

گويد:

لم يواس النبى غير بنى

هاشم عندالسيوف يوم حنين

هرب الناس غير تسعة رهط

فهم يهتفون بالناس اين

ثم قاموا مع النبى على الموت

فابوا زينا لنا غير شين

وثوى ايمن الامين من القوم

شهيداً فاعتاض قرة عين

يـعـنـى :((در روز جـنـگ حـُنـيـن جـز بـنـى هـاشـم در بـرابـر شـمـشـيـرهـا از رسـول خـدا ( صـلّى

اللّه عليه و آله و سلّم ) حمايت و جانبازى نكردند. مردم همگى ـ جز نه نفر ـ گريختند كه اين نه نفر

خطاب به مردم فرياد مى زدند كجا مى رويد؟ سپس اين نه نفر تا پاى جان با پيامبر (صلّى اللّه عليه

و آله و سلّم ) ايستادند و مايه زينت ما شدند نه نكبت ما)).

و اَيـْمـَنْ (پـسـر اُم اَيـْمَن ) كه امين و پاك بود از آن همه جمعيّت پابرجا ماند و به شهادت رسـيـد و

روشـنـى چـشـم آخـرت را بـه خـوشـيـهـاى (زودگـذر دنيا) برگزيد. هنگامى كه رسـول خـدا (صـلّى

اللّه عـليـه و آله و سلّم ) فرار مسلمين را ديد به (عمويش ) عباس ـ كه صداى بلند داشت ـ فرمود:

((به اين مردم فرياد بزن و پيمان آنان با من را (كه در بيعت خود عهد كردند تا به آن وفادار باشند) به

يادشان بياور)).

عباس هرچه توانست فرياد خود را بلند كرد و گفت :

((يـا اَهـْلَ بـَيـْعـَةِ الشَّجـَرَةِ! يـا اَهـْلَ سُورَةِ الْبَقَرَةِ! اِلى اَيْنَ تَفِرُّونَ؟ اُذْكُروا الْعَهْدَ الَّذِى عاهَدَكُمْ عَلَيْهِ

رَسُولُ اللّهِ (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ))).

:((اى پـيـمـان بـسـتـگـان زيـر درخـت ! (كـه در جـريـان صـلح حـديـبـيـه در سـال هـفـتم هجرت اين

بيعت واقع شد) و اى اصحاب سوره بقره ! به كجا فـرار مـى كـنـيـد؟ بـه يـاد آوريـد پـيـمـانـى را كـه

بـا رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) بستيد)).

مـردم مـسـلمـان ، پـشـت بـه جـنـگ كـرده و مـى گـريـخـتـنـد، شـب بـسـيـار تـاريـكـى بـود و

رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) در وسط درّه حُنين قرار داشت و مشركان كه در

شـكـافـها و گودالها كمين كرده بودند با شمشيرهاى برهنه و نيزه و كمانهايشان بيرون آمـدنـد و

بـه رسـول خـدا حـمـله كـردنـد. نـقـل مـى كـنـنـد: رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم )

بـا يـك طـرف صورتش به مسلمين نگريست هـمـچـون مـاه شب چهارده در آن تاريكى بدرخشيد

سپس فرياد زد:((آن عهد و پيمانى كه با خدا بستيد كجا رفت ؟!)).

اين صدا را به گوش همه رساند، هركس از مسلمين اين صدا را شنيد از شدّت شرمندگى ، خـود

را بـه زمـيـن افـكـنـد، سـپـس مـسـلمـيـن بـه جـايـگـاه اوّل خود بازگشتند و به جنگ با دشمن

پرداختند (جنگى تمام عيار و شكننده ).

كشته شدن اَبـُو جَرْوَلْ به دست على (ع )

روايـت مى كنند: مردى از قبيله هوازن (كه از لشكر دشمن بود) در حالى كه بر شتر سرخ مـو

سـوار شـده بـود، جـلو آمـد، در دستش پرچم سياهى بود كه آن را بر سر نيزه بلندى نـهـاده بـود و

پـيـشـاپـيـش لشگر دشمن با مسلمين مى جنگيد و هرگاه درمى يافت كه مسلمين پيروز شده

اند، بر آنان يورش مى برد و هرگاه يارانش از اطرافش پراكنده مى شدند، آن پـرچـم را بـراى

افـرادى كـه پـشت سرش بودند بلند مى كرد (و آنان را به كمك مى طلبيد) آنان به دنبالش حركت

مى كردند و او چنين رجز مى خواند:

اَنَا اَبُو جَرْوَلَ لابُراحُ

حَتّى نُبيِحَ الْيَوْمَ اَوْ نُباحُ

((مـن ((ابـوجـرول )) هـسـتـم ، و از اينجا برنمى گردم تا امروز اينان (مسلمين ) را تارومار كنيم و يا

خود نابود شويم )).

امـيـرمـؤ مـنان على (عليه السلام ) به او حمله كرد و با شمشير بر عقب شتر او زد، شتر او

درغـلتـيـد آن حضرت بى درنگ به خود او حمله كرد و چنان ضربتى به او زد كه از پاى درآمد و كشته

شد، در حالى كه آن حضرت اين رجز را مى خواند:

قَدْ عَلِمَ النّاس لَدَى الصَّباحِ

اِنِّى فِى الْهَيْجاءِ ذُو نَصاحِ

((مـردم در روزهـا مـى دانند كه من در ميدان درگيرى و جنگ ، گيرنده هستم (دشمن را با چنگم

مى گيرم و او از چنگم رهايى نيابد))).

كـشـتـه شـدن ابـوجـرول ، آغـاز شـكست مشركين شد و مسلمانان (نيروى جديدى يافتند) و از

هـرسـو كنار هم آمدند و با تشكيل صف استوار، آماده حمله (سرنوشت ساز) شدند در اين وقت

رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين دعا را كرد:

((اَللّهُمَّ اِنَّكَ اَذَقْتَ اَوَّلَ قُرَيْشٍ نَكالاً فَاَذِقْ آخِرَها وَبالاً)).

((خـداوندا! تو در آغاز، سختى را بر قريش به عنوان كيفر، چشاندى ، در قسمت آخر (نيز) هلاكت

را بر آنان بچشان )).

درگـيـرى شديدى بين مسلمين و مشركان درگرفت ، پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) وقـتـى

كـه ايـن وضـع (و فـرصـت بـه دست آمده ) را ديد بر ركاب زين اسبش ايستاد، به طـورى كـه

مـسـلمانان او را مى ديدند، فرمود:((اَلاَّْنَ حَمِىَ الْوَطِيسُ؛ اكنون تنور جنگ داغ شد (كنايه از اينكه

تا تنور داغ است ، بايد نان پخت و تا چنين فرصتى به دست آمده بايد به دشمن امان نداد))).

سـپس فرمود:((من پيامبر هستم و دروغى در آن نيست و من فرزند عبداللّه بن عبدالمطلب

هستم )).

چندان نگذشت كه دشمنان پشت به جنگ كرده و فرار را برقرار ترجيح دادند و سپاه اسلام ،

اسيران جنگى را دست بسته به حضور رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آوردند و

هـنـگـامـى كـه امـيرمؤ منان على (عليه السلام ) ابوجَرْول را كشت و لشكر دشمن با كشته

شـدن ابـوجَرْوَل (غول دلاورشان )، تارو مار شد، مسلمين ، با پيشتازى حضرت على (عليه

السـلام ) بـا شـمـشـيـر، دشـمـنان را سركوب كردند تا آنجا كه على (عليه السلام ) به تـنـهـايـى

چـهـل نـفـر از دشـمن را كشت و در همين جريان بود كه دشمن شكست سختى خورد و بسيارى

از آنان اسير شدند.

* * *

ابـوسـفـيـان (صـخـر بـن حـرب بـن اُمـَيـّه كـه در فـتـح مـكه به اسلام گرويده بود و از سربازان اسلام

در جنگ حُنَين به شمار مى آمد) جزءِ فراريان مسلمان بود، پسرش معاويه مـى گـويـد:((پـدرم را

همراه بنى اُميّه از مردم مكّه ديدم كه پا به فرار گذارده است ، بر سـرش فـريـاد زدم كـه اى پسر

حرب ! سوگند به خدا با پسر عمويت (پيامبر) در ميدان نـمـانـدى و در راه دينت با دشمن نجنگيدى

و اين عربهاى بيابانى را از حريم خود و خانه ات دور نساختى )).

گفت : تو كيستى ؟

گفتم : معاويه هستم .

گفت : پسر هنـد.

گفتم : آرى .

گفت : پدر و مادرم به فدايت ! آنگاه ايستاد و گروهى از مردم مكّه به دور او اجتماع كردند و من نيز

به آنان پيوستم و به دشمن حمله كرديم و آنان را تارومار نموديم و رزمندگان اسـلام هـمـواره

مـشـركـان را مـى كـشـتـنـد و از آنـان اسـيـر مـى گـرفتند تا روز بالا آمده و رسـول خـدا (صـلّى اللّه

عـليـه و آله و سـلّم ) فـرمـان داد كـه تـوقـّف كنند (و از جنگ دست بكشند).

خشم رسول خدا (ص ) در مورد كشتن اسير

پـيـامـبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) اعلام كرد كه مسلمين حق ندارند اسيرى از دشمن را

بـكـشـنـد، قـبـيـله هـذيـل ، در جـريـان فـتـح مكّه شخصى به نام ((ابن اكوع )) را به عنوان

جـاسـوسـى نـزد پـيامبر( صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرستاده بودند تا به آنچه در اطـراف

پـيـامـبـر (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) آگـاه مـى شـود، بـه قـبـيـله هـذيـل گزارش دهد، او

همين ماءموريت را انجام مى داد و اخبار سرّى ارتش اسلام را به دشمن مى رساند.

هـمـيـن جـاسـوس (ابـن اكوع ) در جنگ حُنَين كه جزءِ سپاه دشمن بود به اسارت سپاه اسلام

درآمد، عمر بن خطّاب او را ديد، نزد مردى از انصار آمد و گفت :((اين دشمن خدا كه بر ضدّ ما

جاسوسى مى كرد، اكنون اسير شده است ، او را بكش )).

مـرد انـصارى ، گردن آن اسير را زد و او را كشت . اين خبر به پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم )

رسيد، پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ناراحت شد و فرمود:

((اَلَمْ آمُرُكُمْ اَلاّ تَقْتُلُوا اَسِيراً؛ آيا به شما دستور ندادم كه اسير را نكشيد؟)).

بـعـد از او اسـيـر ديـگـرى بـه نـام ((جـمـيـل بـن مـعـمـّر بـن زُهـيـر)) را كـشـتـنـد، رسول خدا(

صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) از اين پيش آمد خشمگين شد و براى انصار پيام فـرسـتـاد كـه چـرا

اسـيـر را مـى كـشـيـد؟ با اينكه فرستاده من نزد شما آمد كه اسيران را نكشيد)).

گفتند:((ما به دستور عمر بن خطّاب او را كشتيم ))، پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) از روى

اعتراض از آنان روى گرداند تا اينكه عمير بن وهب با پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) سخن

گفت و از آن حضرت خواست تا آنان را ببخشد.

اعتراض در تقسيم غنايم جنگى

(در اين جنگ ، غنايم بسيار و بى شمار به دست مسلمين افتاد كه در هيچ جنگى آن همه غنايم

به دست مسلمين نيفتاده است ).

هـنـگام تقسيم غنايم توسّط رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) مردى بلند قامت قد

خـمـيـده اى كه اثر سجده در پيشانيش بود، سلام عمومى كرد، بى آنكه به شخص پيامبر (صـلّى

اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) سـلام كـند و (از روى اعتراض به پيامبر) گفت :((امروز ديدم كه با غنايم

جنگى چه كردى ؟)).

پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:((چگونه ديدى ؟)).

گفت :((نديدم كه در تقسيم غنايم ، رعايت عدالت كنى )).

پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) خشمگين شد و به او فرمود:

((وَيْلَكَ! اِذا لَمْ يَكُنِ الْعَدْل عِنْدِى فَعِنْدَ مَنْ يَكُونُ)).

((واى بر تو! وقتى كه عدالت نزد من نباشد، پس نزد چه كسى خواهد بود؟)).

مـسـلمـانـان به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند:((آيا اين شخص را نكشيم ؟))

پـيـامـبـر (صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:((او را واگذاريد كه به زودى داراى پـيـروانـى مـى

شـود كه از دين بيرون روند همانگونه كه تير از كمان بيرون مى جهد و خـداونـد پـس از مـن آنـان را

بـه دسـت مـحـبـوبـتـريـن انـسـانـهـا بـه قـتل مى رساند، پس اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در

جنگ نهروان آنان را كشت كه شخص مذكور يكى از كشته شدگان بود)).

پـس از ذكـر فـرازهـايـى از جنگ حُنين ، اينك موقعيّت اميرمؤ منان على (عليه السلام ) را در آيـنـه

ايـن جـنـگ بـنـگـر و بـه رويـدادهايى كه در اين جنگ بروز كرد، خوب بينديش ، به روشـنى درمى

يابى كه على (عليه السلام ) كانون همه افتخارات و سردار همه امتيازهاى ايـن نـبـرد بـوده اسـت

و بـه ويژگيهايى اختصاص يافته كه هيچ كس در آن نقش و سهمى نداشت :

1 ـ او در آن هـنـگـام كـه در ((نـبـرد حـُنـيـن )) هـمـه مـسـلمـيـن گـريـخـتـنـد، بـا رسـول خـدا

(صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) در ميدان ماند و ثابت قدمى چند نفر ديگر نيز به خاطر استوارى او

بود و ما از مجموع ، چنين به دست مى آوريم كه على (عليه السلام ) از نـظـر شـجـاعـت ،

پـايـدارى ، اسـتـقـامـت و دلاورى ، جـلوتـر از عـبـاس (عـمـويـش ) و فضل پسر عباس و ابوسفيان

بن حارث و ساير ثابت قدمان بود؛ زيرا داستانهاى شجاعت و ايـثـار و جـانـبازى او بيانگر آن است

كه هيچ كس را ياراى همسانى با او نبود و استقرار عـلى (عـليـه السـلام ) در جـايـگـاه

قـهـرمـانـان و كـشـتـه شـدن قـهـرمـانـهـاى بـى بـديـل بـه دسـت او، مـشـهـور اسـت كـه هـيـچ

كـدام از اسـتـوار مـانـدگـان بـا رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) داراى اين امتيازات نبودند

و هيچيك از كشته هاى دشمن به آنان نسبت داده نشد، به اين ترتيب به دست مى آوريم كه

پابرجا ماندن آن چند تـن مـسـلمـان نـيـز بـه خـاطـر ثـابت قدمى او بود و اگر وجود على (عليه

السلام ) نبود، فـاجـعـه جـبـران نـاپـذيـرى مـتـوجـه اسـلام مـى شـد مـانـدن آن حـضـرت و

اسـتـقـامـت او با رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) باعث بازگشت مسلمين به سوى

جنگ و درگيرى شديد آنان با دشمن شد.

2 ـ از سـوى ديـگـر كـشـتـه شـدن ((ابـوجـَرْوَلْ)) پـيـشتاز دلاور دشمن به دست على (عليه

السـلام ) مـوجـب سـرافـكـنـدگـى و شـكـسـت سـپـاه دشـمـن گـرديـد و بـه دنـبـال آن پـيـروزى

مـسـلمـيـن انـجـام شـد و كـشـتـه شـدن چهل نفر از مشركين به دست تواناى على (عليه

السلام ) باعث سستى و از هم پاشيدگى و تارومار شدن سپاه دشمن و پيروزى مسلمين بر آنان

گرديد.

اما آن كسى كه بعد از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) در جريان خلافت و

جانشينى ، خود را جلو انداخت او را در اين جنگ حُنَين مى بينيم كه به زيادى جمعيّت مسلمين ،

چـشـم زد و هـمـيـن مـوجـب شـكـسـت مـسـلمـيـن (در آغـاز جـنـگ ) گـرديـد و يـا يـكـى از

عـوامـل شـكـسـت بـود. و رفـيـق او در كـشـتـن اسـيـران جـنـگـى ، دسـت داشـت بـا ايـنـكـه

رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) از كشتن اسيران نهى كرده بود و با اينكه گناه ايـن

قـتـل بـه قـدرى بـزرگ بـود كـه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) را سخت خشمگين كرد

و موجب افسوس آن حضرت گرديد و گناه آن را زشت و بزرگ شمرد.

3 ـ در رابـطـه بـا آن كـسـى كـه اعـتـراض كـرد (و گـفـت در تـقـسـيـم بـيـت المـال رعـايـت عدالت

نكردى ) پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) حكم بر او را نشانه حـقانيت اميرمؤ منان على (عليه

السلام ) در كردارش قرار داد و جنگهاى على (عليه السلام ) را كه بعدا اتفاق مى افتاد، بر اساس

صحيح اسلامى معرّفى كرده و وجوب اطاعت از على (عـليه السلام ) را اعلام نمود و مردم را از

خطر مخالفت با آن حضرت هشدار داد و به مردم گوشزد كرد كه حقيقت نزد على (عليه السلام )

است و وجود او با حق تواءم است و گواهى داد كه آن حضرت ، بهترين انسانهاى بعد از خود مى

باشد.

و ايـن شـيوه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) در رابطه با على (عليه السلام ) با رفـتـار

غاصبين خلافت با آن حضرت سازگار نيست و مباينت دارد و بيانگر سقوط آنان از كـمـال بـه نـقص

است كه نتيجه اش  هلاكت و نزديك به هلاكت است ، تا چه رسد به اينكه رفتار آنان (مخالفين

على (عليه السلام ) ) در اين جنگ بر كردار مردان خالص ، برترى داشته باشد و يا نزديك آن باشد.

بـنـابراين ، نتيجه مى گيريم كه : آنان (غاصبان خلافت ) به خاطر كوتاهيهايى كه در رونـد اسـلام

داشـتـنـد از صف مخلصين جدا هستند و نمى توانند شريك امتيازات مردان مخلص باشند.

جهاد و جنگ هاي اميرالمومنين علي عليه السلام

کلمات کليدي : جنگ حنين،حنين،جنگ در اسلام،اسلام و جنگ،جنگ اسلامي،جنگ هاي مسلمانان،جنگ اسلام و کفر،پيروز جنگ ها،پرچم علي،دلاوريهاي امام علي،دلاور،تا کفر و شرک هست مبارزه هست،شمشير علي،ذوالفقار،ذوالفقار علي