پاسخ به اشکالات و شبهات پیرامون حدیث غدیر

اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

پاسخ به اشکالات و شبهات پیرامون حدیث غدیر


تلاش‏هاى ناكارآمد براى بى اعتبار كردن حديث غدير


بزرگان اهل سنّت راه‏هايى را براى توجيه اين واقعه به كار برده‏اند تا مفاد اين حديث شريف با

اتفاقات پس از رحلت رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله‏ منافات نداشته باشد؛ ولى آن‏ها با انكار يكى

از قطعى‏ترين سنّت‏هاى رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله‏ خود را از مصاديق اين آيه شريفه قرار

داده‏اند و به دوران جاهلى باز گشته‏اند. آن سان كه خداوند متعال در قرآن كريم مى‏فرمايد:

«وَمَا مُحمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى‏ أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنْقَلِبْ

عَلَى‏ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللَّه شَيْئاً»؛ «1»

محمّد صلى اللَّه عليه وآله‏ فقط فرستاده خداست و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند آيا اگر او

بميرد و يا كشته شود، شما به عقب باز مى‏گرديد (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليت

برمى‏گرديد)؟ و هر كس به جاهليت باز گردد هرگز به خدا ضرر نمى‏زند.

اينك به بخشى از تلاش‏هاى ناكارآمد آنان در برابر حديث غدير اشاره مى‏نماييم.

1. على عليه السلام در حجّة الوداع نبوده است!

پيش از طرح اين مسأله، جاى شگفتى و خنده است كه اهل سنّت به چنين مسأله‏اى

پرداخته‏اند. آنان ادّعا مى‏كنند كه على بن ابى‏طالب هنگام حجّة الوداع در يمن بوده و به هنگام

حضور رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله‏ در مناسك حجّ و مراجعت از مكّه، در كنار آن حضرت نبوده

است. بنا بر اين تمام احاديثى كه درباره واقعه غدير خمّ (اين كه پيامبر خدا صلى اللَّه عليه وآله‏

دست على‏ عليه السلام‏ را گرفت و او را به عنوان خليفه و جانشين خود به مردم معرفى كرد و

فرمود: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه») دروغ محض است!؛ چرا كه على در يمن بود.

تعجّب نكنيد اگر بگوييم كه گوينده اين سخن سخيف و بى‏اساس فخر رازى است؛ ولى جاى

بسى خوش‏بختى است كه‏ ابن حجر مكّى نويسنده كتاب الصواعق المحرقه، اين ادّعا را مردود

دانسته است. «2» هم چنين شرح كنندگان احاديث نبوى‏ صلى اللَّه عليه وآله‏ كه اهل سنّت در

فهم احاديث به آن‏ها مراجعه مى‏كنند اين سخن را ردّ كرده‏اند.

روش ما در پژوهش‏هاى علمى، اين است كه به كتاب‏هاى عالمانى هم چون: مَناوى (نگارنده

فيض القدير)، شيخ على قارى (شارح شفاء قاضى عياض و نگارنده مرقاة در شرح مشكات) و از

شرح‏هايى كه نوشته شده است نيز به شرح مواهب لدّنيّه (نگارش زرقانى مالكى) مراجعه كنيم؛

چرا كه اينان شارحان و عالمان بزرگ در علم حديث هستند و سخنان و نظريه‏هاى آنان در شرح و

بيان معانى احاديث در نزد اهل سنّت حجّت است. ما با مراجعه به اينان به سخنانشان احتجاج

مى‏كنيم و اهل تسنّن را به وسيله سخنان علماى خودشان ملزم مى‏نماييم.

به عنوان نمونه ملّا على قارى در كتاب المرقاة مى‏نويسد:

نبود على‏ عليه السلام‏ در مكه كلامى باطل است؛ زيرا در تاريخ ثابت شده است كه على‏ عليه

السلام‏ از يمن برگشته بود و در حجّة الوداع همراه‏ رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله‏ حضور داشت.

«3» از طرفى در كتاب‏هاى صحيح ششگانه، مسندهاى اهل سنّت و منابع ديگر- آن جا كه واقعه

خروج از احرام در حجّ را ذكر كرده‏اند- به اين مطلب تصريح كرده‏اند كه على‏ عليه السلام‏ در حجّة

الوداع همراه رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله‏ بوده است.

از اين رو سخن فخر رازى كه على‏ عليه السلام‏ در آن زمان در يمن بوده است، از جهت ديگرى

نشان‏گر صحّت حديث غدير بوده و بر امامت و خلافت اميرالمؤمنين‏ عليه السلام‏ دلالت كامل دارد.

2. مناقشه در صحّت حديث غدير

راه ديگرى كه اهل سنّت براى بى‏اعتبار كردن «حديث غدير» پيموده‏اند، اشكال كردن در صحّت

حديث غدير است. برخى از آنان از جمله فخر رازى گفته‏اند: ما صحّت حديث غدير را نمى‏پذيريم.

در پاسخ به اين مناقشه، در گذشته يادآور شديم كه عدّه بسيارى از بزرگان اهل تسنّن به تواتر

«حديث غدير» تصريح نموده و اين حديث شريف را در كتاب‏هايى كه فقط به نقل احاديث متواتر

پرداخته و به همين علّت تأليف شده است، ذكر كرده‏اند.

3. ادّعاى عدم تواتر «حديث غدير»

از راه كارهاى ناكارآمد ديگرى كه براى بى‏اعتبار كردن حديث غدير صورت گرفته، ادّعا شده است

كه حديث غدير متواتر نيست.

ابن حزم اندلسى و بعضى از پيروانش قائل به عدم تواتر «حديث غدير» هستند و از معاصران نيز

شيخ سليم بشرى مالكى مصرى، در نامه‏اى كه به سيّد شرف الدّين‏ رحمه اللَّه‏ مى‏نويسد، چنين

مى‏نگارد:

شما شيعيان قائليد كه امامت، اصلى از اصول دين است و شكّى نيست كه اصول دين جز با

خبرهاى متواتر و يا دليل‏هاى قطعى ثابت نمى‏شود و ما در تواتر «حديث غدير» با شما موافق

نيستيم. در نتيجه امامت على با حديث غدير ثابت نمى‏شود.

به عبارت ديگر، اينان صحّت حديث غدير را پذيرفته‏اند؛ ولى در تواتر آن اشكال كرده‏اند. پس اگر تواتر

حديث غدير تمام نشود، استدلال به امامت على‏ عليه السلام‏ نيز تمام نخواهد شد؛ زيرا حديثِ

ظنى، گرچه صحيح و معتبر باشد؛ ولى نمى‏تواند اصلى از اصول دين را ثابت كند؛ زيرا اصول دين

ناگزير بايد با قطع و يقين ثابت شود و حديث ظنّى، مفيد قطع نبوده و نخواهد توانست امر قطعى را

ثابت كند.

در پاسخ اين اشكال مى‏گوييم: در صورتى اين ايراد وارد است كه تواتر «حديث غدير» ثابت نشود؛

ولى ما اهل سنّت را ملزم مى‏كنيم كه‏ پيشوايان بزرگ آن‏ها افرادى چون: ذهبى، ابن كثير، ابن

جَزَرى، سيوطى، كتّانى، زبيدى، متّقى هندى و شيخ على قارى بر تواتر «حديث غدير» تصريح

كرده‏اند.

از طرفى در شرح حال ابن حزم اندلسى نوشته‏اند كه وى از نواصب بوده و با اهل بيت‏ عليهم

السلام‏ دشمنى داشته است. در احوالات او مى‏نويسند: شمشير حَجّاج بن يوسف ثقفى (در

دشمنى با على‏ عليه السلام‏) با زبان ابن حزم دو برادرند كه از يك مادر زاده شده‏اند. شقى‏تر از

ابن حزم كسانى هستند كه از او پيروى كرده و سخنان باطل اين شخص ناصبى را مستند آراى

خود قرار داده‏اند.

البتّه كمبود فرصت از قلم فرسايى بيشتر در اين باره جلوگيرى مى‏كند؛ وگرنه به برخى از سخنان

باطل اين مرد اشاره مى‏كرديم كه بنا بر اين گفته‏هايش مى‏توان به كفر او حكم كرد.

بنا بر اين با اعتراف بزرگان و پيشوايان اهل تسنّن به تواتر «حديث غدير»، اين اشكال نيز از كار افتاد

.

4. آيا كلمه «مَوْلى‏» در كلام عرب به معناى «اوْلى» آمده است؟

اساسى‏ترين اشكال اهل سنّت بر دلالت «حديث غدير» اين است كه دلالت اين حديث بر مدّعاى

شيعه وقتى تمام است كه كلمه «مَوْلى‏» - كه در حديث شريف آمده است- در استعمالات فصيح

عرب به معناى «اوْلى‏» آمده باشد.

پيرامون اين اشكال شيخ عبدالعزيز دهلوى، صاحب كتاب تحفه اثنا عشريّه مى‏نويسد: به اتّفاق

اهل لغت، واژه «مَوْلى‏» به معناى «اوْلى‏» استعمال نشده است. وى با اين ادّعا، «حديث غدير» را

از دلالتش بر مدّعاى شيعه ساقط كرده و ادّعا مى‏كند كه هيچ يك از اهل لغت واژه «مولى‏» را به

معناى «اولى» به كار نبرده‏اند.

ما با سه روش به عبدالعزيز دهلوى و همفكرانش پاسخ مى‏دهيم:

1. حديث شريف غدير تنها با واژه «مَوْلى‏» نقل نشده است؛ بلكه با واژگانى هم چون: «ولىّ»،

«امير» و مانند اين دو نيز آمده است كه پيش‏تر به آن‏ها اشاره شد.

2. پيش‏تر تذكّر داديم كه‏

الحديثُ يُفَسِّرُ بَعْضُهُ بعضاً؛

برخى از حديث‏ها، برخى ديگر را تفسير و بيان مى‏نمايند.

بنا بر اين بر فرض اين كه واژه «مَوْلى‏» در «حديث غدير» مبهم باشد، با استفاده از نقل‏هاى ديگر

ابهامى كه آنان مدّعى هستند برطرف شده و در نتيجه، اشكال وارد بر حديث شريف منتفى

خواهد شد.

3. آن چه كه اساس و بنيان اشكال اهل سنّت را فرو مى‏ريزد اين‏ است كه در قرآن كريم‏ «4» و

احاديث صحيحى كه در كتاب‏هاى اهل تسنّن؛ از جمله صحيح بُخارى و صحيح مسلم موجود است

واژه «مَوْلى‏»، به معناى «اوْلى‏» به كار رفته است.

گفتنى است كه ورود در اين بحث به طور تفصيلى و در پرتو استدلال به قرآن، روايات، اشعار فصيح

عرب و كاربردهاى ادبى زبان عرب به مجال وسيع‏ترى نياز دارد كه ما در اين مجال فقط به ذكر

اسامى عدّه‏اى از بزرگان تفسير، لغت و ادب اهل تسنّن بسنده مى‏كنيم كه اينان تصريح كرده‏اند

كه واژه «مَوْلى‏»، در لغت عرب، به معناى «اوْلى‏» آمده است:

1. ابوزيد انصارى، لغوى معروف؛

2. ابوعبيده بصرى (معمّر بن مثنّى)؛

3. ابوالحسن اخفش؛

4. ابوالعبّاس ثعلب؛

5. ابوالعبّاس مُبرِّد؛

6. ابواسحاق زجّاج؛

7. ابوبكر بن انبارى؛

8. ابونصر جوهرى، نويسنده كتاب معروف صِحاح اللّغة؛

9. جار اللَّه زمخشرى، نويسنده تفسير معروف كشّاف؛

10. حسين بَغَوى، نويسنده كتاب تفسير مصابيح السنّة؛

11. ابوالفرج ابن جوزى حنبلى؛

12. ناصرالدّين بيضاوى، نگارنده كتاب معروف تفسير بيضاوى؛

13. نَسَفى، نويسنده كتاب معروف تفسير نَسَفى؛

14. ابوالسّعود عمادى، نويسنده تفسير معروف ابوالسُّعود؛

15. شهاب الدّين خفاجى، صاحب حاشيه مفصّل بر تفسير بيضاوى؛

هم چنين برخى از بزرگان لغت و ادب در توضيحاتى كه بر تفسير بيضاوى نوشته‏اند بر اين مطلب

تصريح نموده‏اند. به نظر مى‏رسد كه تصريح همين مقدار از دانشمندان بزرگ اهل تسنّن در پاسخ به

اين اشكال كافى است.

كوتاه سخن اين كه: واژه «مولى» در قرآن كريم به كار رفته و به «أولى» تفسير شده است، آن جا

كه خداوند متعال مى‏فرمايد:

«هِيَ مَوْلاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصيرُ»؛ «5»

جايگاه شما آتش است و همان شايسته شماست و چه بد جايگاهى است.

مفسّران در تفسير اين آيه گفته‏اند:

هى أولى بكم وبئس المصير؛

آتش شايسته شماست و چه بد جايگاهى است.

البته در اين زمينه احاديث بسيارى رسيده است و اين مطلب در اشعار عربى فصيح نيز آمده و در

واژگان لغويان نيز بيان شده است. «6»

5. «حديث غدير» بر امامت بلا فصل، دلالت نمى‏كند!

آن گاه كه اهل سنّت نتوانستند با روش‏هاى علمى «حديث غدير» را بى‏اعتبار سازند، دلالت آن را

زير سؤال بردند و گفتند: ما دلالت «حديث غدير» را بر امامت على‏ عليه السلام‏ و اين كه او به سان

پيامبر صلى اللَّه عليه وآله‏ به مؤمنان از خودشان شايسته‏تر است، مى‏پذيريم؛ ولى اين حديث به

خلافت بلافصل او دلالت ندارد؛ بلكه بر خلافت آن حضرت پس از عثمان بن عفّان- همان طورى كه

در خارج واقع گرديده است- دلالت مى‏كند و منظور پيامبر خدا صلى اللَّه عليه وآله‏ از اين حديث،

خلافت و امامت اميرالمؤمنين‏ عليه السلام‏ بعد از عثمان و در مرتبه چهارم است!

بايد دانست كه اهل سنّت ابوبكر و عمر را بر عثمان، برترى و تفضيل مى‏دهند؛ ولى در اين كه آيا

على‏ عليه السلام‏ افضل است يا عثمان، اختلاف دارند! و برخى از آنان، على‏ عليه السلام‏ را بر

عثمان برترى مى‏دهند.

البتّه ما با استناد به كتاب‏هاى اهل تسنّن، مى‏توانيم اثبات كنيم كه طبق احاديثى كه در فضايل

خلفاى سه گانه آمده عثمان برتر از شيخين است.

در اين صورت اگر عثمان بر شيخين برترى داده شود و على‏ عليه السلام‏ هم از عثمان افضل باشد-

آن سان كه عدّه زيادى از بزرگان اهل تسنّن بر اين عقيده‏اند- به طور قطع و يقين، اميرالمؤمنين‏

عليه السلام‏ از همه امّت افضل خواهد بود و اين خود يكى از ادلّه امامت و خلافت بلافصل آن

بزرگوار خواهد بود.

در هر صورت، اهل تسنّن با اين اشكال، دلالت «حديث غدير» را بر خلافت بلا فصل نفى كرده و

مى‏گويند «حديث غدير» فقط خلافت على‏ عليه السلام‏ را بعد از عثمان بن عفّان ثابت مى‏كند.

پاسخ از اشكال‏

ما اين اشكال را از سه جهت پاسخ مى‏دهيم و مى‏گوييم:

نخست. ادّعاى آنان كه «حديث غدير» بر خلافت على‏ عليه السلام‏ بعد از عثمان دلالت مى‏كند، به

دليل‏هاى قطعى و مقبول در نزد شيعه و سنى نياز دارد كه امامت ابوبكر، عمر و عثمان را پس از

رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله‏ ثابت كند و تا چنين امرى ثابت نشود، اين‏ اشكال وارد نخواهد بود.

بديهى است كه اگر طبق اعتقاد آنان يك حديث قطعى و يقينى و مورد اتفاق طرفين بود، نزاعى

بين شيعه و سنّى نمى‏ماند. با اين كه چنين حديثى بر اثبات خلافت سه خليفه پيشين وجود

ندارد. بنا بر اين اصل اين اشكال، به تعبير علمى «مصادره به مطلوب» «7» و بطلان چنين

استدلالى روشن است.

دوم. بنا بر مضمون «حديث غدير»، على‏ عليه السلام‏ از اين سه نفر نيز نسبت به خودشان اوْلى‏ و

شايسته‏تر است؛ زيرا با توجه به آن چه بيان شد، همان اولويّتى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه

وآله‏ بر امّت داشت، بدون كم و كاست و بر طبق مفاد «حديث غدير»، براى اميرالمؤمنين‏ عليه

السلام‏ ثابت است.

سوم. طبق روايات صحيحى كه وارد شده است ابوبكر، عمر و عثمان در روز عيد غدير و به هنگام

بيعت با اميرالمؤمنين‏ عليه السلام‏، امامت و خلافت آن حضرت را تبريك و تهنيت گفتند. عمر بن

خطّاب در آن روز به امير مؤمنان‏ عليه السلام‏ اين گونه خطاب كرد:

بخٍّ بخٍّ لك يا عليُّ! أصبحت مولاي ومولى كلّ مؤمن ومؤمنة؛

مبارك بر تو اى على! مولاى من و هر مرد و زن مؤمن گرديدى.

اين تبريك و تهنيت عمر يكى از مشهورترين عبارات و ورد زبان همگان است؛ هم چنان كه عمر بن

خطّاب در هفتاد مورد اعتراف كرد و گفت:

لولا عليٌّ لهلك عمر؛

اگر على نبود، عمر هلاك شده بود.

از اين اعتراف عمر نيز هر عالم و جاهل و هر بزرگ و كوچكى حتى كودكان باخبرند.

حال آنان اين روايات را چگونه توجيه مى‏كنند؟ و با وجود چنين شواهدى چگونه «حديث غدير» را

نشان‏گر بر امامت على‏ عليه السلام‏ بعد از عثمان مى‏دانند؟

به راستى آيا بيعت سه خليفه نخست در روز غدير با امير مؤمنان على‏ عليه السلام‏ به خلافت بعد

از عثمان مقيّد بوده است؟!

در هر صورت اين اشكال نيز فايده‏اى ندارد و آنان متوجّه اين موضوع هستند.

6. آيا «حديث غدير» بر امامت باطنى دلالت مى‏كند؟

آخرين تيرى كه در تركش براى خصم مانده اين است كه برخى از اهل تسنّن امامت را به دو بخش

تقسيم كرده‏اند:

1. امامت باطنى؛

2. امامت ظاهرى.

امامت باطنى- كه امامت در نزد متصوّفه نيز همين است- همان امامت در معنا و قضاياى معنوى و

امور باطنى است و به پندار برخى از اهل تسنّن، على‏ عليه السلام‏ امام مسلمانان و خليفه بلا

فصل رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله‏ در امور باطنى است و سه خليفه نخست، همان خلفاى

ظاهرى بر مسلمانان هستند و حقّ حكومت و امر و نهى دارند كه امّت بايد مطيع آنان بوده و از

اوامر و نواهى آنان اطاعت كنند.

اينان چنين مى‏گويند. گويى امر امامت و رياست عامّه بر امّت امرى است كه به نظر آنان موكول

شده است تا به اختيار خود، آن را به دو قسم نمايند؛ سپس هر بخشى را به هركه مى‏پسندند و

هواى نفسشان به آن طرف مايل است عطا كنند؛ به گونه‏اى كه بخشى را به حضرت على‏ عليه

السلام‏ و فرزندانش‏ عليهم السلام‏ عطا نمايند و بخش ديگرى را به خلفاى سه گانه، آن گاه به

معاويه؛ سپس به يزيد و پس از آن به متوكّل و ... تا امروز ارزانى دارند. گويى امر امامت در اختيار

آنها و روى هوا و هوس آن‏هاست كه به على‏ عليه السلام‏ بگويند: تو امام به اين معنا هستى و تو

فلانى امام به معناى ديگر.

گويا اينان سخن خداوند متعال را نشنيده‏اند ويا شنيده‏اند؛ ولى خود را به ناشنوايى مى‏زنند كه

مى‏فرمايد:

«وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحَانَ اللَّه‏ وَتَعَالَى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ»؛ «8»

پروردگارت هر چه را بخواهد مى‏آفريند و اختيار مى‏كند و آنان [در برابر او] اختيارى ندارند. خدا از

شرك آنان منزّه و برتر است.

آيا اين بيان تهديدآميز آيه كريمه و حكم نمودن به شرك كسانى كه براى خود حقّ اختيار قائلند،

براى جلوگيرى از خودكامگى كسانى كه مدّعىِ اعتقاد به قرآن هستند كافى نيست؟

البتّه به طور كامل روشن شد كه اين اشكال به مَضحكه شبيه‏تر است تا سخن علمى، و نهايت

چيزى كه از اين اشكال استفاده مى‏شود، اين است كه اهل تسنّن از هر گونه مناقشه قابل

قبولى در دلالت «حديث غدير» عاجز گشته‏اند كه به اين مطالب واهى پناه آورده‏اند.

خداوند متعال مى‏فرمايد:

«فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى‏ يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ

وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»؛ «9»

به پروردگارت سوگند كه آنان مؤمن نخواهند بود، مگر اين كه در اختلافات خود، تو را به داورى

برگزينند و پس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكرده و كاملًا تسليم باشند.

اين پژوهش را با دعاى قرآنى به پايان مى‏بريم كه:

«رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»؛ «10»

خدايا! به ما در دنيا نيكى عطا كن، و در آخرت نيز نيكى عطا فرما، و ما را از عذاب آتش حفظ فرما.

و مى‏گوييم:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لاأَنْ هَدانَا اللَّهُ»؛ «11»

ستايش ويژه خداوندى است كه ما را به اين (هدايت‏ها) رهنمون شد و اگر خدا ما را هدايت نكرده

بود، ما از راه يافته‏گان نبوديم.

آرى، خداى سبحان را سپاسگزاريم كه ما را از پيروان ولايت امير مؤمنان على‏ عليه السلام‏ و

فرزندان معصوم او قرار داد و پايانى‏ترين فراخوانى ما همان سپاس بى‏پايان از پروردگار جهانيان

است و درود خدا بر محمّد و خاندان پاك آن حضرت باد.

______________________________

(1). سوره آل عمران: آيه 144.

(2). الصواعق المحرقه: 25.

(3). مرقاة المفاتيح في شرح مشكاة المصابيح: 5/ 574.

(4). ر. ك صفحه 56 همين كتاب.

(5). سوره حديد: آيه 15.

(6). براى آگاهى بيشتر از موارد استعمال واژه «مَوْلى‏» به معناى «اوْلى‏»، مى‏توانيد به كتاب:

نفحات الأزهار فى خلاصة عبقات الانوار- بخش «حديث غدير»- مراجعه نماييد.

(7). مصادره به مطلوب به معناى مدّعى را عين دليل قرار دادن است.

(8). سوره قصص: آيه 68.

(9). سوره نساء: آيه 65.

(10). سوره بقره: آيه 201.

(11). سوره اعراف: آيه 43.

حديث غدير از احاديثي هست که با تمرکز بر روي آن ميتوان همه مسلمانان را به اسلام حقيقي(تشيع) دعوت کرد

کلمات کليدي : غدير،حديث غدير،غدير خم،شبهات حديث غدير،اشکالات حديث غدير،پاسخ به اشکالات حديث غدير،پاسخ به شبهات حديث غدير،پاسخ به شبهات امامت،پاسخ به سوالات امامت